تبلیغات
دست نوشته های بهارونه! - :(

دست نوشته های بهارونه!

:(
دست خودم نیست امشب

هی یاد گذشته و حال و اینده ای که تو ذهنم واسه خودم ساختم میوفتم.اشکام میریزه.

دلم گرفته امشب.
اصلا نمیخوام شکایت کنم.
تو ماشین،یه لحظه برگشتم و چشمم خورد به اعلامیه توی بلوار
نوشته بود برای ایتام معلول ذهنی نیازمند کمک خیرین هستیم.

دلم بیشتر گرفت.


توی اشفتگی های امروزم،به این فکر میکردم که یه مرد مهم ترین خصلتش چیه از نظر من
به این فکر میکردم که اگه روزی تصمیمم عوض شد و دلم اومد کسیو دوست داشته باشم حتما اون فرد با غیرت باشه.
غیرت از نظر من.
بعد اشکام ریخت و احساس کمردرد شدیدم امونمو برید..

من هیچوقت نتونستم وسیله یکم سنگین بردارم.همیشه وضعم همین بوده،همیشه کارم به درمانگاه و سرم و امپول و هزار جور بدبختی کشیده شده.

از شدت درد،جزوه هامو جمع میکنم و سرمو میزارم رو متکا..

میرم تو فکر عروسی هفته بعد.
از تصور قیافه خودم اون شب خندم میگیره.

آه خدا
چقد من حالم بده.
چقد سخت میگذره برام این روزا.
برای من
برای مامان
برای باران
چقد این روزا حسای متناقض دارم.
باران داره میشه خانوم خونه.
دیگه دختر بابا نیست!
کاش این اتفاقای بد که حال روزامونو،،خودمونو،بد کردن،نبودن
کاش خوش بودیم از عروسی

خدا؟من تحمل سختیو ندارم دیگه.
خودت میدونی چیشد..هیچکی باورش نمیشه من18سالمه.همه خندشون میگیره
خدا..شکر.ناشکری نمیکنم.
اما تو خدای منی.وقتی دلم میگیره جز تو باکی حرف بزنم اخه
دوستت دارم.واقعا دوستت دارم.بزرگیت قابل درک نیست برام.

یه خواهش ازت دارم.اگه دوسم داری روش فکر کن خدا

اگه قراره زندگی سختی داشته باشم...نذار روزای سختی داشته باشم..نذار.نخواه.
خواهش میکنم..
من دلمو واسه روزای خوب صابون زدم!

+نه اینکه فکر کنی تو فکر مرگم..
توان زندگی کردن ندارم..


+روز مهندسم مبارکه مهندسا باشه..


[ سه شنبه 5 اسفند 1393 ] [ 07:44 ب.ظ ] [ بهار ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه